یک روز با مرد حوری خودم (2)

این راهو مستقیم برو تا برسی به یک درخت سیب،اونجا که رسیدی می ری می شینی زیرش و منتظر می مونی تا سیب برسه و از روی شاخه بیافته پایین،هر وقت که افتاد شاهزاده ت هم میاد کنارت.این را حوری خوشگله می گوید و آماده می شود برود که دستش را می گیرم-کجا؟ من تنها برم؟-اوهوم،از این به بعدو باید تنها بری.دستش را ول می کنم و غر غر می کنم:اون دنیا هم منتظر موندیم این دنیا هم منتظر.دمت گرم خدا...دمت گرم.می خندد و می گوید:حواست باشه زیر درخت زیاد غر غر نکنی چون باعث می شه سیبت دیرتر رشد کنه و برسه! پوزخند می زنم و راه می افتم اما توی دلم دارم مثل پیرزن ها مدام غر می زنم،یکهو انگار که چیزی یادم افتاده باشد بر میگردم و می پرسم:شاهزاده م وقتی بیاد،بهم محرمیم دیگه آره؟نرم ببوسمش بعد خدا پودرم کنه بگه گناه کردی؟!حوری فقط هر هر می خندد و بعد محو می شود.از این کارش بدم می آید یعنی که چی؟خب سؤال پرسیدم...

کفشهام دارد بدجوری پایم را می زند،خم می شوم تا درش بیاورم،پشت پام زخم شده و قرمز،یادم می افتد اگه الان اون دمپایی صورتیۀ کف سوراخ دارِ توی حمام بود لابد زودتر رسیده بودم لب درخت،یا اگر صندل مامان را می پوشیدم...بعد خودم خودم را مسخره می کنم که:کدوم دختری رو دیدی که بعد عمری برای دیدن مردش بره اونم با دمپایی؟!کفشها را در می آورم،میگیرمشان توی دستم و پای پیاده راه می افتم.

توی مسیر همش فکر می کنم...به او که چه شکلی ست فکر می کنم و توی دلم ذوق،که یکباره این آهنگ یادم می افتد...دارم میام پیشت جاده چه همواره...هوا چقدر بوی عطر تو رو داره...دارم میام پیشت...بعد صدایی از دوردست ها به گوشم می رسد که: بیا بیا تو بیا طاقت ندارم،برای دیدن تو من چشم انتظارم...هاج و واج می پرسم اندی بود؟؟و خودم جواب می دهم نه...صداش اصلا دلخراش نبود،ذوق می کنم که شاهزاده هه است لابد...چه صدای قشنگی دارد پدر سوخته!...آب میشوم...

درخت مسخره ایست،اینهمه هیکل دارد و همه اش یک سیب فسقلی روی شاخه،اندازه ی نخود است انگار.نفس عمیقی می کشم و خودم را پرت می کنم زیر سایۀ درخت ...خسته ام ...

ادامه دارد... 

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقای الف

شما درست میگید. ولی به نظرتون دلیل تنهایی ما چی میتونه باشه؟

حسین

چندسالشه؟

حسین

بالاخره نفهمیدیم بچه میخوای یا مرد گنده

حسین

داری سن و سالتو به رخ می کشی الان که مثلا تو میفهمی و من نمی قهمم!؟ تو خودتم متوجه نیستی جوجو

حسین

از وقتی گفتی 27 سالته، داری از بالا به پایین جواب میدی! حواست هست؟!

آقای الف

آره با این موافقم . ولی انتخاب همسر خیلی سخته و انتخاب بزرگ و سرنوشت سازیی هستش.

حسین

بزرگتر از تو که نیستم ولی اختلاف زیادی هم ندارم

حسین

خب به جمالت

حسین

اول خودت

آقای الف

ممنون که به وبم سر میزنید.[گل]