یک روز با مرد حوری خودم (3)

مثل آدمهای پنچر شده وا رفته ام و زل زده ام به سیب،کم کم دارم می روم توی فکر...توی فکر که آن دنیا دوست داشتم تو چه شکلی باشی؟ فکر می کنم اما چیز زیادی یادم نمی آید.شاید دوست داشتم هیکلی باشی تا خوب توی بغلت جا شوم...یا سفید رو ...یا عینکی...نه این خواسته ی 16-17 سالگی هایم بود.شاید که نه قطعاً دوست نداشتم تو شبیه فلان هنرپیشه یا فلان خواننده یا فوتبالیست باشی...حتی شبیه پسر همسایه.اصلا میخواستم شبیه هیچ کس نباشی الّا خودت...از مردهای خیکی و شکم گنده هم بدم می آمد...بعدتصور میکردم تو با آن شکم گنده ات بخواهی بغلم کنی،افتضاح می شد.می دانی اصلا شکمت می شد هووی من! نمی گذاشت  لمست کنم...نمی گذاشت ببوسمت.و بهانه می دادی دستم و شروع می کردم به نق زدن که من تو را با این شکم گنده نخواسته بودم و...دعوایمان می شد مثل تمام دعواهای بیخود آن دنیا که سر هیچی می زدند توی سر وکلّه ی هم و آخرِ سر طلاق.این ها را ولش کن فکر کن اگر تو بیایی من باید چکار کنم؟ اول از همه بپرم و بغلت کنم یا  نه؟ نگویی دختره شوهر ندیده است،یا برایم بد نشود؟...اصلا یک کاری میکنم مَحَلت نمی گذارم.یا نه...مثل یک حورالعین تمام معنا !بلند می شوم تعظیم می کنم و تو تاب نمی آوری و می پری بغلم...تصوراتم همگی می پرند بیرون،خودم را می بینم که زل زده ام به سیب که دارد هی گنده تر می شود.حوصله ام سر می رود،می زنم زیر آواز.از گوگوش میخوانم-غریبه آشنا-یَش را.بعد یادم می افتد آن دنیا که بودم چقدر زیر دوش حمام این آهنگ را می خواندم.میخوانم ...یک بار،دو بار،سه بار...سیبه گنده شده... حالاست که بیافتد.بلند می شوم خودم را می تکانم.کفش تق تقی را پام میکنم و می روم زیر شاخه ی درخت می ایستم.قلبم دارد می زند بیرون...پس چرا نمی افتد؟بدو بیراه نثار سیبه می کنم و صدایم را می برم بالا که:بیافت دیگه  لعنتی! سیبِ حرف گوش کُنی ست ،نمیگذارد حرفم تمام شود...می افتد زمین.ذوق می کنم و خم می شوم که بَرش دارم...یکی از پشت دست می بَرد و کمرم را می گیرد توی دستانش.سیب را بر می دارم و بر می گردم عقب که نگاش کنم...لبخند می زند و مرا می کشد سمت خودش...خدایا  چقدر جذبه دارد نامرد!باور نمی کنم، چشمم را می بندم و دوباره باز می کنم...نه بابا خودش است...شاهزاده ی من است.میخواهم سلام بدهم، احوالپرسی کنم و بگویم تا حالا کدوم گوری بودی؟! اما هیچی نمی گویم...می کشاندم توی بغلش،فشارم میدهد ...بوسم می کند...فشارش می دهم...بوسش می کنم.مثل عقده ای ها،مثل آدم ندیده ها. بوی خودش را می دهد،بوی مثل هیچ کس نبودنش را.من نگاهش می کنم که شبیه هیچ کی نیست،شبیه پسر همسایه نیست،شبیه مردهای آن دنیا نیست...نگاهش می کنم و او هم...بیچاره مثل من ماتش برده،فقط یک جمله می گوید توی گوشم:دوستت دارم عتیقه ی من!دوستت دارم.

/ 2 نظر / 9 بازدید
پگاه

عجب،كه اينطور[خنده]

شکلات بانو

[خنده] داستان عشقولانتون تو حلقم عتیقه... اون تیکه تو بغل جا شدن و خیکی نبودن رو پایه ام... مثه هیچ کس نبودنش را خوشمان آمد... [بازنده]