گردن زنی!

بابا صورتش پشمالو شده،مثل آخوندها!.از سر کار که می رسد چای میخورد و چند دقیقه بعد از غرولند مامان که:چرا چند روزه ریشتو نمیزنی؟ متوجه می شوم که الان باید بلند شوم و بروم گردن زنی!...حوصله اش را ندارم از جام بلند شوم آخر فقط چند دقیقه است که لم داده ام جلوی تلویزیون و به شدت خوابم می آید.همین لحظه صدای بابا می آید...دارد مرا صدا می زند...عتیقه...دخترم...اون ماشین منو بیار من ریشمو بزنم....وای خدا...باید بلندشوم؟آخر دلم نمی آید حرفش را گوش ندهم وقتی اینجوری صدام می زند.ماشین را می برم میدهم دستش + آینه و مخلفات! خوابم پریده انگار...اصلا بروم بخوابم مگر صدای قِرقِر ماشینِ بابا می گذارد ؟ با آن صدای نکره اش.تصمیم میگیرم حالا که پا شده ام کار گردن زنی را تمام کنم و بعد با خیال راحت بروم دراز بکشم.چای می ریزم برای خودم...تا بخواهد سرد شود بابا ماشینش را روشن کرده...قرررررررررررررررررررر...دیگر عملا صدای هیچ چی را نمی شنوم،حتی کلاغِ بد صدای بالای درخت گلابی را...که مدام ور میزند بیخ گوش پنجره.مامان  گوشش حساس است دستش را می گذارد توی دوتا گوشش ...من می خندم ...از صدای ماشین می خندم، که مال عهد قلقلی میرزا نیست اما مال این چینی های  درجه 8 باستان می تواند باشد حتماً.بابا ریشش را زده چشمک می زند که بیا...ماشین را می گیرم دستم بدجور می لرزد،شروع می کنم...اما باز هم فکر تو می آید به سرم...عجب آدمی هستی ها! بیکاری که مدام توی کوچه ی ذهن من می پِلکی؟ آخر الان هم وقت آمدن است؟ نمی گویی یکهو حواسم پرت می شود می زنم موهای سرِ بابا میرود از دَم؟...فکر می کنم به جای بابا تو نشسته ای روبروم...توی آینه نگاه می کنی و بهم می خندی...می خندم...بعد فکر می کنم به اینکه شیطنت کنم و یک خرده از موهای بازوت را با ماشین بزنم...یا نه اگر مثل بابای من بالای کمرت مو داشته باشی آنها را بزنم...کیف می دهد شوخی با تو...حتی اینکه تو هم شیطنت کنی و دستت را بیاری پشتت،پایم را وشگون بگیری و من یک متر بپرم بالا هم کیف می دهد.دارم به این فکر می کنم که چقدر دوست دارم گردنت را بدهی دست من...گردن زنی را دوست دارم...بیشتر از آن گردن تو را!

/ 3 نظر / 28 بازدید
من و عشقم زیر یک سقف خوشیم

چه زیبا مینویسی[دست]