درد دل های من با همسر آینده

میخواهم دعوات کنم، سرت داد بکشم که چرا انقدر بی فکری؟هر روز صبح سرت را می اندازی زیر و می روی سر کار،عصر هم خسته و کوفته بر می گردی خانه،نهار میخوری،دراز می کشی،چرت می زنی...بعد بیدار می شوی،دوش می گیری ،تلویزیون تماشا میکنی...اهل اینترنت هم که باشی یک چرخی آنجا می زنی و...میروی شام میخوری، مسواک می زنی و راحت بدون اینکه توی رختخواب صدها بار این پهلو به آن پهلو بشوی میخوابی.الحمدلله هم که اهل رابطه با جنس مخالف نیستی بگویم با آنها خوشی و یاد من نمیکنی.خودت را مشغول کار کرده ای و حواست نیست... حواست نیست دارد موهای سرت سفید می شود،دارد سنّت می رود بالا.بنده ی خدا مادرت چقدر حرص بخورد از دستت؟ چقدر؟نشسته ای یک ور دنیا و داری حال می کنی...اصلا به خودت یک تکان کوچولو نمی دهی که بیایی یک سوراخ سمبه ای بگردی دنبال من ...دنبال منِ بیچاره.اصلا تو چه می فهمی تنهایی یعنی چه؟چه می فهمی؟ اصلا تو مردی ؟ حتی  از یک بالش  زپرتیِ زبان نفهم هم کمتری که می گذاری بجای تو آن را بغل بگیرم؟ که او بفهمد که کِی دلتنگ شده ام و کی اشک ریخته ام؟هیچ فکرش را کرده ای که اگر بودی گیرِ آن مردتیکه ی هیز نمی افتادم که زن و بچه اش را فراموش کند و دوستت دارم هاش را با من،قسمت...اگر بودی میزدی توی گوشش که تو با زن من چکار داری...حتماً این کار را می کردی،نمیکردی؟...به خیال خودت نشسته ای پولهایت را قلمبه کنی که برای داشتن من توسری نخوری؟نشسته ای که حتماً با فلان ماشین بیایی سراغ من؟ یا فلان خانه توی فلان جای شهر را بخری که فردا روزی نگویند داماد از خود خانه ندارد؟...آخر کی توی این دنیا با حقوق کارمندی همه ی اینها را جور کرده که تو بخواهی دومی اش باشی؟ میخواهی 30 را بگذرانی و به 40 که رسیدی بیایی؟وقت پیری بیایی ؟نه...من مرد پیر دوست ندارم...من مرد پیرِ دارا دوست ندارم...من همین الانِ تو را دوست دارم... تو را با نداری هات دوست دارم...فقط جان مادرت پاشو بیا.


/ 3 نظر / 19 بازدید
آقای الف

سلام. نمی دونم من که شما رو نمی شناسم. ولی نویسنده این نوشته ها واقعا گزینه خوبی برای ازدواج هستش[لبخند]

غرور و تعصب

خیلی جالب بود اومد با هرچیزی دم دستت بود بزنش [زبان]