یک روز با مرد حوری خودم(1)

یک لباس سفید بلند پوشیده ام،سراسر سنگ دوزی شده و شبیه لباس عروس.بالاتنه هم انگار لُختی ست.خیلی حال میدهد این لباس توی تنم .می چرخم و با دستانم گوشه اش را گرفته ام که نرود زیر پایم،نگاه میکنم به پاهام ،کفش کرم رنگی کرده اند توش...پاشنه هاش رو نگاه... یا پیغمبر انگار7 -8 سانتی هست(توی دلم میگویم کی اینها را کرده است به پای من ؟من که توی عمرم بیشتر از5 سانت کفشی نپوشیده ام) توی فکرم،که یکی میزند روی شانه ام برمیگردم و می بینم دوتا زن که خیلی سفید رو و خوشگل هستند و مثل من لباس پوشیده اند خیره شده اند به من.تعجب میکنم،نگاه میکنم بهشان و دقیق می شوم به دور و برم.خدای من اینجا کجاست دیگر؟همه جا سبز است و زیبا،صدای بلبل ملبلها هم شنیده میشود.یکی شان لبخند میزند و میگوید:چرا ماتت برده؟پس چرا نمیای بریم؟متعجب می پرسم کجا؟ آن یکی دستم را می گیرد و میگوید:پیش شاهزاده ت.-شاهزاده دیگه کیه؟-همونی که شما تو زمین صداش میکنید شوهر.چشمانم چهار تا شده...دستم میلرزد و گوشه ی چشم چپم میپرد انگار.نمی دانم چکار کنم.انگار یک جوری شده ام یک حالی مثل گو گیجه گرفتن.می پرسم نکنه میخوای بگی اینجا بهشته؟یعنی من اینهمه خوب بودم اومدم بهشت؟-بله بهشته...تو أم انقدر خوب نبودی که یه راست بیاریمت اینجا-خب اگه خوب نبودم پس اینجا چیکار میکنم؟-80 هزار سال سوزوندیمت آخر سر خداخسته شد گفت بسشه ببریدش بهشت،یه دونه هم از اون مرد حوریا (مردهای بهشتی اسمشون چیه؟حوری که نیستن قطعاً !)بهش بدین،بنده ی من مُرد بس که شوهر شوهر کرد.

و این داستان ادامه دارد...

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

برا من تازه سرصبحه، تازه بیدار شدم. دیشب تا دیر وقت داشتم پایان نامه می نوشتم، الان هم!

پگاه

يكي از شرايط أجابت دعا پيش خداوند اين كه خاضعانه و خاشعانه به سوي درگاهش بري،طوري از خداوند درخواست داشته باشي كه تمام عظمت و ربوبيتش رو درك كرده باشي،يعني با تمام احترام و ادب،و در ابتداي هردعايي كه مي خواي بكني اول مدح و ثناي خدا رو بگي و بعد صلوات و بعد حاجتت رو بهش عرضه كني،(اينها يك سري از شرايط أجابت دعا در كتاب فلاح السائل هست)،و هرموقع خدا شرايط رو سخت تر مي كنه ما بنده ها اگر بيشتر شكر كنيم و بيشتر خدا رو حمد و ستايش كنيم،سريع تر از اون شرايط خلاص ميشيم.[لبخند] داستانت خيلي با نمك بود[نیشخند]

حسین

خواب، رویا یا هرچی دیگه خاطره ای،طنزی، اسمسی... نمیدونم... یه لنگه کفشی چیزی...

پگاه

اگر اين روند دعا كردن رو ادامه بدي حتما نتيجه اش رو خواهي ديد[لبخند] ببخشيد زياد اظهار نظر مي كنم دروبلاگت...

آقای الف

سلام وب قشنگ و متن های خوبی می نویسی . امیدوارم به آرزوت هر چه زودتر برسی[گل]

رضا

لایک[تایید]

حسین

با این گاردی که تو گرفتی نمیشه باهات صحبت کرد

حسین

اتفاقا منم از طفره رفتنای بیخود و سر صحبت بازکردنای مزخرف دختروپسرا حالم بهم میخوره

حسین

حرف حساب بهتر از این که قصد ازدواج داری؟ نداری؟ میخوای بیشتر آشنا شیم یانه؟

رضا

لایک